تبليغاتX
شوق بودن بوده تنها اشتباهم!


شوق بودن بوده تنها اشتباهم!

!یاد من باشد ... هرچه پروانه که افتاد در آب ... زود از آب درآورم

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید!!!!!


معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید


گر صورت بی​صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید !!!



ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید ......


آن خانه لطیفست نشان​هاش بگفتی

از خواجه آن خانه نشانی بنمایید


یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت

 یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید


با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید ...


ج.ن : عید همتون مبااااااااارک :-*

مبارک مبارکـــــــــــــــــ

ج.ن : مامان بزرگای گلممم ، عید شمام مبارک .... !

ج.ن : نظرات به پست پایین لطفا

ج.ن : ممنون از کسایی که سر میزننننننننــــــــن !







بعد نوشـــــــــــــــــــــــت:

کلی آدم خوبی شده بود !!!

به قول خودش دیگه توبه کرده بود.از هرچی که به نظرش بد مییومد.

فقط به ازدواجش فکر میکرد.

به نظرش معشوقه اش همونی بود که می تونست اونو خوشبخت کنه!

یه مقدار پس انداز داشت.

از خیلی وقت پیشا نیت کرده بود با این پول به زیارت خونه خدا بره....مکه.

االان بهترین موقع حجه.

میرم حج هم زیارتمو می کنم هم اعتبارمو بالا میبرم..

همه حاجی میشمو کلی کلاس....

بعد از چند وقت قرعه فال به نامش افتادو به قول امروزیا ..

مکه طلبیدش....!!!

حتی مامانش می گفت:قربون پسرم برم.

ببین زهرا خانوم !

پسرمن مثل جوونای امروزی الاف کوچه خیابون که نیست .

تو این سنو سال به طواف کعبه هم میره ...ماشاااله...

پدر مادش دو سه میلونی که جمع کرده بودن دم آخری یواشکی به پسرشون دادن .

"پسرم اگه خاستی سوغاتی بیاری سنگ تموم بذار ..جنس بد نیاریا!!!

"چشم مامان ....حالا اجازه میدین برم.

همه جمع شده بودن که بدرقه اش کنن.

حتی حاج آقا اکبری که با باباش دست بود دمه آخری خودشو رسوند

هی میگفت:پسرم رفتی ما رو فراموش نکنیا..التماس دعا !!

چمدونشو برداشت سوار ماشین شد." آقا بی زحمت فرود گاه.."

از خونه دور میشد یهو چشمش به پوریا افتاد.

"اقا میشه چند لحظه نگه دارین"

"پوریا جان سلام .اینجا چیکار می کنی .راستی از بابات چه خبر؟

"سلام .حمید آقا .خوبم .بابابم سلام می رسونه.

"پوریا جان ما داریم میریم سمت فرودگاه .اگه مسیرته بیا بالا

پوریا سوار شدو....

آره حمید آقا ..دوترمو تو دانشگاه با معدل عالی سر کردم اما...

اما چی؟ راستی مگه تو الان نباید دانشگاه باشی اینجا چیکار می کنی؟

حمید آقا درسو ول کردم.

"چی؟؟؟؟ باورم نمیشه؟ تا نگی چرا ولت نمیکنم...

"بی خیال حمید آقا ..گیر نده..

الانم دارم می رم دنبال کار ...قراره یه جایی مشغول کار بشم...

حمید اقا شما که وضعیت خونواده مارو میدونین.

دیگه راضی نمیشم به بابام فشار بیارم ..آ

خه اون یه کارگره..از کجا بیاره خرج منو خواهرمو بده؟؟؟

پوریا ار ماشین پیاده شد.

حمید خشکش زده بود .

به خاطره چند صد هزار تومن پوریا درسشو ول کرده بود .

اونم از یکی از بهترین دانشگاهها....

رسید به فرودگاه ....

شب شده بود.

مامان حمید داشت واسه مهمونا بسط آش پشت پایه حمیدو آماده می کرد که ناگهان:

مامان مامان!!داداش حمید برگشت.

چی؟؟؟ خاک عالم!!!!!

حمید در حالیکه معلوم بود اصلا حالش خوب نبود رسید به خونه!!!!!!!

وارده اتاق شد.همه بودن.حتی حاج آقا اکبری هم بود.

همه منتظر بودن حمید حرفی بزنه!

حاج آقا اومد جلو .پرسید:حمید جان !چرا برگشتی ؟؟نکنه جا موندی؟؟

"حمید در حالیکه کاملا عجیب به نظر میرسید گفت:

رسیدم به فرودگاه .

داشتم می رفتم که سوار هواپیما بشم..یهو یه پیرمردی اومد نزدیکمو گفت:

جوون .می شه چند لحظه صبر کنی؟

"بفرمایید"

راستش من یه فالنامه دارم .نمیخوای قبل از رفتن به کعبه فالتو ببینی؟

فاله من؟

"پدر جان من به فال اعتقاد ندارم.میشه بی خیاله ماشی؟

"نه نمیشه ."

پیرمرد کاملا محکم و راسخ بود که من فالمو ببینم.

گفتم: خب پدر جان چنده؟

"من فالگیر نیستم"

پس کی هستین؟

" تو کاری نداشته باش. خب یه دونه از این کاغذارو بردار ..

گفتم:پدر جان فالنامه حافظه؟؟                                                      

گفت: نه.

پرسیدم پس مال کیه؟

گفت خودت می فهمی......

کاغذو باز کردمو... چند بیتی بود ..خوندمش.

پنج بارم خوندمش .

اشک از چشام سرازیر شد.تا سرمو بالا آوردم از اون پیرمرده اثری نبود.

خشکم زده بود ..

بی خیاله حج شدم.

بابای حمید فریاد کشید که: به خاطره یه فال مزخرف بی خیاله خونه خدا شدی؟؟

خیلی احمقی پسر...می خواد واسه من زن بگیره ..آخه به توام می گن مرد؟؟؟؟

حاج آقا اکبری گفت: حمید جان ..

اون فالو بده ببینم .چی تو اون کاغذ نوشته شده که تو رو از طوافه کعبه منصرف کرده؟

حاج آقا کاغذو باز کرد.

بابای حمید گفت: حاج آقا بلند بخون ما هم بفهمیم.

حاج آقا مشغوله خوندن شد:

آنها که به سر در طلب کعبه دویدند.........

چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند.........               

رفتند در آن خانه که بینند خدا را.........

بسیار بجستند خدا را ندیدند.........

چون معتکف خانه شدن از سر تکلیف.........

ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند..........

کای خانه پرستان!!!! چه پرستید گل و سنگ؟؟؟؟

آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند......

(سعدی)

سکوت همه جارو فرا گرفته بود...

حاج آقا از حمید پرسید :

حمید جان اون پیرمرده از کجا می دونست که تو می خای بری حج؟؟

حمید که انگار صدای حاج آقا رو اصلا نشنیده بود فریاد زد:

کسی می دونه خونه پوریا کجاست؟.....

 

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 0:36 توسط پری|


غزل غزل ترانه ...

تولدش چه نازه !

صد سال زنده باشه ، غزل خون ما باشه .....


چ.ن :دیروز رفتم دیدن ساینا ... انقدر خندیدیم ...

         خوش گذشت ..

       لحظاتی بس خوشایند




اینم کادوی من !

چقـــــــــدر خوش سلیقم من خدا !



نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 14:39 توسط پری| |

چند دقیقه قبل ،

مامان اومد تواتاقم...

مامان: کم مونده تا سالگرد مامان !

        (میره طرف تقویم رو دیوار اتاقم ! )

من : وااای. 1 سااال ! به این زودی ؟؟

مامان : اره ! همه روزا همینطور به سرعت برق میره ....

من : وای مامان ! یاد اون روز افتادم .... چقدر سخت بود .. !

      ( گریم میگیره ........ )

مامان : ناراحت نباش.. دنیا همینه.. غصه نخور دخترم ...

قطره اشکی از چشام سرازیر میشه ...

مامان از اتاقم میره ... نزاشتم اشکمو ببینه !

 بغض خفم کرد ... ترکید ........

پناه می برم به w.c که بعضی وقتا پناهگاهمه ...

چقدر بی خبر رفتی .. چرا؟ مگه چند ساعت قبلش به نازلی نگفتی دلم برا پری تنگیده ؟؟

چرا صبر نکردی بیام دیدنت ؟ !

شاید عاشق بودی ! عاشق که صبر سرش نمیشه ... بی خداحافظی رفتی ..

دلم برات خیلی تنگه .....

یس می خونم.. آروم شم.. مثل اون روز که رفتی و کار من بود یس خونن با گریه

و کمی آروم شدن ...............

......................

..............................

.........

...............



من همان "همراه" دیروز توأم امّا

از تو دل‌گیر نیستم که مرا به‌خاطر نمی‌آوری؛

من با "خودَ"م  نیز غریبم.

و هرگاه نوشته‌هایم را دوباره می‌خوانم،

با خود می‌گویم که به‌راستی این "من" بودم که با "خود" سخن گفتم؟

و هنگامی که دوری "تو" تمام وجود "من" را اندوه‌گین می‌سازد

"روح"م مسرور می‌گردد؛ زیرا هیچ‌گاه به این نزدیکی تو را تمنا نکرده‌است.

و آن‌چه "جانَ"م را می‌آزارد، "منَ"م با آن بیگانه است،

آن‌چه "منَ"م می‌خواهد، "جانَ"م از آن بیزار است

و "خودَ"م همواره حیران "من" و "جانَ"م، اغلب باهم غریبه‌ایم...

پس از تو دل‌گیر نیستم که با من غریبه‌ای.

 

اغلب از آن‌چه می‌بینم و می‌گویم شگفت‌زده می‌شوند،

و آن‌چه را  ارج می‌نهند، نمی‌فهمم.

آن‌چه را دوست می‌دارم به سخره می‌گیرند،

هرگاه "دوست"م داشتند، از آن‌ها گریزان بوده‌ام

و هرگاه "دوست"شان داشته‌ام، "مِهر"م آزارشان داده‌است...

هرگاه گریسته‌ام، خنده‌شان گرفت و هرگاه شادی کردم ، سر تکان می‌دادند...

و تو ای "آشنا"ی روزهای "دور و نزدیک" من،

از تو دل‌گیر نیستم که با من غریبه‌ای.


خدایا .. کمکم کن مراقب رفتارم باشم تا دلی رو نرنجونم ...

            کسی رو از خودم دلگیر نکنم ....

خدایا..خدای خوبم..کمکم کن خواسته های دیگرون رو

           مقدم بر خواسته های خودم بدونم ...

خدایا ..کمکم کن احساس بزرگی نکنم .. بیشتر درک کنم .. صبور باشم....

خدای خوبم.. کمک ..........

خدایا ... ممنون...............................................................................



س.ن : شاید تو هم صدای سکوت را بشنوی

           و بتوانی آن را درک کنی.

         در این دنیا صدایی زیباتر و رساتر از سکوت نشنیدم و نخواهم شنید...



نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 0:51 توسط پری| |

حالامن ! 10 تا چیزی که خوشم میاد و دوسش دارم :

1. اول از همه خدا ! که واقعا نمیدونم چطور باید این حسّ رو توصیف کرد

و واقعا غیر قابل وصفه و بخاطر همه نعمت ها شکرگزارم

و شکرگزاری یکی از کارای دیگه س که من دوسش دارم !

منظورم از شکرگزاری فقط خوندن نماز و اینجور چیزا نیس.. !

راه های دیگه یی هم برا شکر کردن هس. نه ؟

و این نظر منه و نظر هر فردی قابل احترامه ! (قابل توجه !)

آدم مومن و مقیدی نیستم اما خدا رو به روش خودم می پرستم!

2.خودم ! واقعا عاشق خودم هستم و وقتی با خودم حرف میزنم همه بهم میگن :

این باز رف سیم آخر و قاط زده !

ولی من به معنای واقعی خودم رو دوست دارم.

دوست دارم اما ارزش زیادی ندادم.

یعنی با فکرای بی خود خودم رو زجر دادم ....

3.خانوادم که معتقدم بهترین کانون هست

 و قسمتی از هر فرد تو خانوادش شکل میگیره

و به خانوادم پایبندم نه به این معنی که بهشون وابسته باشم!

ولی من شخصا فردی هستم که شخصیتم رو خودم ساختم

و شاید اخلاق و رفتار و حتی قسمتی از شخصیتم کلی فرق داشته باشه.

البته شخصیت واقعی من و شخصیت واقعی خوانواده. نه ظاهر !

و خصوصیاتی دارم که اصلا تو کل فامیل نیس ! ولی خوب !

بُعد کلی هر فردی تا حدی نشانگر خوانوادش باشه! نگفتم حتما !!! گفتم می تونه ... !

4. مادرم ! که واقعا عاشقانه میپرستمش ( افتضاح در حدّ بمب ! )

و باز نمی دونم چطور توصیفش کنم.

هنر مادر بودن خوب خیلی سخته ! خیــــــــــــلــــی . مخصوصا یه مادر نمونه.

و من واقعا مادرم رو دوست دارم. پدرم و خواهرم رو هم خیلی دوست دارم!

(قابل توجه که من فقط یه خواهر کوچیکتر از خودم دارم

که کلـــــــــــــــــی باهم فرق داریم! زمین تا آسمون.

خوب هر کس یه خصوصیتی داره که قابل احترامه. اهممم )

5.دوستام! که ارزش خاصی بهشون قائلم و شادی و ناراحتی هر تک تکشون

(و به نظر بعضی ها که در این اواخر کشف کردم

این فقط یه ادّعاس .. !!!!!

البته به گفته اونا )

برام خیلیییی مهمه و خیلی ها درکش نمی کنن!

 و این هم نوعی غیر قابل وصفه.

و هر کاری برا دوستام بکنم از ته دل می کنم

 و سعی می کنم برای همه چه خوب چه بد ارزش قائل باشم.

در هر حال در این مورد خودم از خودم راضیم و هر تک تکشون برام مهمن !!

6.دوست دارم بیشتر با کسی که دوسش دارم و بهم نزدیکتره باشم

 و از وجودش و هر تک تک اون ثانیه ها لذت ببرم ! منظورم هر فردیه.

دوست،آشنا،فامیل... کس خاصی نیس.

مهم اینه که فرد مورد علاقم باشه و باهاش راحت باشم.

ولی خوب هستن از دوستام کسایی که مثلا با من راحتن

 ولی من نتونستم باهاشون برخورد راحتی داشته باشم

چون ته دلم یه چیزی و میگه و من به دلم اعتماد دارم.

ولی در کل عاشق دوستامم.

7.دوست دارم برای کوچکترین کاری که دیگرون برام انجام میدن ارزش بدم.

8.به یاد همه باشم...

( که بازم بعضیا ! میگن ادّعاس !)

کوچیک،بزرگ،پیر،جوون ...

 (خونه دار بچه دار زنبیل و بردار و بیاااا... چه ربطی ؟؟ ! من عاشق همین بی ربط بودنشم! )

9.سر زدن به همه ! حداقل هرروز به یه نفر ...

10.آشپزی به روش اسان ولی متنوع!

غذاهای رنگارنگ دسرای مختلف طوری که همه ماتشون ببره!

البته اشپزی نمی کنم ولی دسر درست می کنم بعضی وقتا !

به وقتش آشپزیم می کنیم خوب...

(به وقتش میرم و تنهات میزارم ... به وقتش....... )

11.آروم بودن وقتی عصبانیم.

چون از این می ترسم که حق با طرف مقابلم باشه و من بی خود عصبی بشم!

بدتر از عصبی بودن چیزی هس؟

12.12 و نگو که چقدر عاشق بچه هام !

 نقاشی کردنشون بازی کردنشون نگا کردنشون

 و از همه مهم تر سوال کردنای پی در پیشون !

13. عاشق شعر خوندنم(نه شعر گفتن !)فروغ .. شاملو ... پناهی ...

14.بخشیدن رو خیلی دوست دارم

 و به نظرم تنها کاریه که صوابش از همه چی بیشتره! ( صواب درسته ؟ !)

15. خلسه رفتن رو دوست دارم ........

16.دوست دارم همیشه مهربون باشم و به قول یه اقایی که می گفت :

ادم باد طوری زندگی کنه که انگار 100 سال زندس

ولی باید طوری رفتار کنه که انگار فردایی نیس !


17.مادربزرگم رو واقعاااااا دوست دارم.

 هر چند که مدت زیادی نیست از دستش دادم.

 و داغش هنوز رو دلمه .

 ولی  با تمام وجودم ایمان دارم که پیشمه.

18.دوست دارم همیشه انرژی بدم.ولی سعی نکردم.

19. وای که چقدر چیزای خوب هس که من دوست دارم.

یاد شعر فروغ افتادم که میگه :

چقدر روشنی خوب است ...

چقدر مزه پپسی خوب است ....


بازم بگم؟؟؟ 10 تا نشد؟؟؟


بدارم بعدا می نویسم....


پ.ن : امروزم کلی خورده تو ذوقم ..

پ.ن : کلــــــــــــی دلم گرفته ...

پ.ن : عجب بارونی زد امروز ...





.....




بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی جاپلین

عاشق شدن ( عاشق شدم ... )

اونقدر بخندی که دلت درد بگیره (تجربه کردم)

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی  هزار تا نامه داری

 (اینجا که کسی نامه نمیفرسته. ولی من خودم فرستادم.عید امسال !

البته یه بسته فرستادم......)

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری ( ... )

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

(خوشحال میشم و یه ذوقی وجودم رو میگیره )

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

(همین دیروز این کار رو کردم .. )

از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه !

( کسی هست حولم رو گرم کنه ؟؟ !!

حوله  چیه؟ بگو کسی هس به حرفات گوش کنه.. حوله پیشکش ! )

آخرین امتحانت رو پاس کنی

( پیش اومده.. خوشحال شدم. ولی ناراحت از دوری )

کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

(خیلیییییییییی خوشحااااال میشم.

تجربه کردم.. اشک تو چشام جمع شده )

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی

( چه خوب :دی )

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

( خیلی از این کارا میکنمممم )

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

( نههههههه ! اینو نمی خوام.

البته بد نیستاااا. اینم تجربه کردم.

البته با موبایل خوبه.نه تل خونه ! )

بدون دلیل بخندی

(پیش اومده )

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره  از شما تعریف می کنه

(شنیدم ولی تصادفی نه ! )

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه  هم می تونی بخوابی !

( وای که چقدر می چسبه )

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد  شما  می یاره

( خیلییی دوس دارم... تجربه قشنگیه ! دارمش)

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

(اینجا تپه نداره ! چه بد !)

دوستای جدید پیدا کنی

(خوبه )

وقتی "اونو" میبینی دلت هری  بریزه پایین !

( ... میریزه )

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

( خیلییی خوبه .. )

کسایی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

( خیلیییی دوست دارم .. )

یه  دوست قدیمی رو دوباره ببینید و  ببینید که فرقی نکرده

( یه دوست قدیمی ! چه خوب .. )

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

(اینجا ساحلم نداره خیر سرمون )

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای  احمقانه ای کردند

و بخندی  و بخندی و   باز هم بخندی .......


( می خندم .... )

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند ..........

قدرشون روبدونیم 



پارانتزا مال خودمه .....



بعد نوشت : ( جمعه )

منظورم از "مومن و مقید نیستم " این نیس که مومن بودن بده !

                 نوشته من در مورد خودمه. خُب نیستم دیگه. الکی اضهار کنم؟ یا چی؟؟

              مومن نبودن هم اصلا کلاس گذاشتن و اینجور چیزا نیس ....

                قابل توجه کسایی که برداشت برعکس کردن !


    هنوزم دلم کلی گرفته ....

    خستم ...

      ناراحتم کلی........

   


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:10 توسط پری| |


...................................

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 13:27 توسط پری|

سلام به همگی..

خوبین؟

یه پیشنهاد!

بهتر نیس یه کمم شاد باشیم و دل خوش؟

هم نوع دوستی جای خود..

ولی بهتر نیس یه کمم شاد باشیم؟ حداقل به ظاهر !

اکثرا همینطور بوده.ولی سعی کنیم شادتر باشیم.

شاید تصمیمی که میگیرم برا مدت کوتاه باشه.. ولی تمام سعیم رو می کنم.

منظورم این نیس که از این به بعد همه آپ هام شاد خواهد بود.

نه!

ولی ..

خوب ممکنه آدم بعضی وقتا حوصله نداشته باشه

نخواد با کسی حرف بزنه

نخواد جایی بره

در کل سیم آخر باشه!

یا مثه من بره خلسه !!!

ولی باید سعی کرد.. !

ممنونم از دوستی که من و به این موضوع رسوند ...

و خوشحالم که کس به یادمه !

هرچند کوتاه ...

گر دلی یک لحظه در صد سال یاد من کند،

بی شک دل من در تمام لحظه های عمر به یادش می تپد ..


نمی دونم چرا وقتی میام اینجا حرفم نمیاد! :دی

راستیییییی!

چرا صفحه مدیریت وبلاگ من شکلک نداره ؟؟؟؟ !!!

...

و از این به بعد پ.ن تبدیل میشه به (حرف اول اون روز).ن


حالا می خوام دعوتتون کنم به یا بازی !

10 تا چیزی که خوشتون میاد و 10 تا چیزی که بدتون میاد و بگین

خودمم میام می نویسم 10 تا چیزی دوس دارم و 10 تا چیزی که بدم میاد

همه دعوتین!


ی.ن 1 :جمعه م عروسی بودم...

ی.ن 2 :خیلییییییییییییی خوش گذشت

ی.ن 3 :دوستای من خاله دارن. هی این خاله هاشونو می کوبن تو سر من  

ی.ن 4 : عوض خاله من یه دایی گل دارم ! 6 تام عمه ! عمو هم ندارم !

ی.ن 5 :در ضمن ! موهامم کوتاه کردم!

چاکریم.. در بست !      







و ..... تسلیت می گم به دوستم ..

برا از دست دادن عموش .. !

هانی جان تسلیت میگم.. !

روحشون شاد ..


بعد نوشت : منظور از 10 تا چیز همه چی می تونه باشه. هر چی بخواین.. (چشمک)


نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:31 توسط پری| |

13 آبان شد و سایت ها فیلتر!

مسنجرم که باز نمیشه!

گند بزنن به این نتتون.........


**************************

13 آبان روز دانش آموز مبارک...

برا همه دانش آموزا آرزوی شادی سلامتی و موفقیت می کنم ...

مام پارسال این روز دانش آموز بودیم :دی

یادش بخیر!



تبریک تبریک ...

فراوان فراوان !

و به یاد تمام دانش آموزانی که تو این روز کشته شدن ......



نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:43 توسط پری|

....

و امروز جمع شدیم دور هم برای شادی صورت .. !

نبودنت شادی را برد از دل.

اگرچه به ظاهر شاد!

و شاید هم برای من چنین است و چقدر دلم برایت تنگ است .....

دوستی گفت :

" مادربزرگ نداشتم تا کنون تا بدانم چه می گویی.. شاید سخت باشد بتوان

درکش  کرد "


و من گفتم :

"درد نداشتنش بهتر از درد دوریش است ..

مگر کسانیکه داشتند می دانند چه می گویم ؟ ! "

اینچنین نیست ؟؟

امروز نبودی و به جایت عکست بود ..

عکست بود کنارمان ..

و من در چه حالی بودم وقتی پدر عکست را

که هر روز صبح بعد از بیدار شدن از پشت شیشه به من لبخند میزند را از من خواست ..

تا در جای خالیت بگذارد ...

تا بدانند هستی در کنارمان ...

و من بارها گفته ام و دوباره می گویم:

"ایمان دارم که حضور داری در شادیمان ... "

و حضورت به رنگ ابی ست ...

اینطور نیست ؟؟!

و برا اولین بار بعد از رفتنت دور هم بودیم .. !



و من : قد پشتی های مادر بزرگ که دیوار های خانه کودکانه ام می شوند


و همه دنیای من اند ...


چقدر دلم تنگ است ...


چقدر مادربزرگ داشتن خوب است ....



پ.ن : بالا ...

پ.ن : چقدر الینا بزرگ شده ...

         یه انگشتر دستش کرده بودن.. الهی







بعد نوشت :


!HAPPY  HALLOWEEN


برا کسایی که نمی دونن بگم که

هالوین یه مراسم غربه که تو این روز مردم

لباسای عجیب غریب می پوشن

مثل این :

و اعتقاد داشتن که تو این روز که میشه 31 اکتبر

دروازه بين دو دنيا گشوده می‌شه

و خدای جهان مردگان همراه با ارواح، اجنه و ديوها  روی زمين مییان ... !!!





نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:23 توسط پری| |

صدای من

شبیه فریاد های هیچ باد رهگذری نیست ...

دار زده ام حنجره ام را !

تا از توهم بی شکل

چهره مهتابیت

تنهایی ام را ابستن رویاهایت نکند ....

....صبا...



پ.ن ... : دلت مثل یه دریاست

            امیدواری به فردایی که تموم میشه دردات

             وقتشه غم از دلت برداری .....


پ.ن ... : تحمل  کنم ؟؟ پس کمک !

پ.ن ... : فقط خواستم آپ کنم ...

پ.ن ... : شاید نباشم !!!

پ.ن ... : در ضمن ! چشمان گربه ما باز شده است ...

پ.ن ... : ... تو مثل یه پر... میبردت باد ...

             حتی یادت هم میبرن از یاد !!!!


دوباره نوشت : مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!

برای تو !

                                       در ذهن تو .. دیگر خط بکش روی نامم ...

                                                        روی خاطراتم ...
 

                                                         خسته شدی!


نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 20:21 توسط پری| |

سلام ! ای ماه کج تاب !
تابان...
بر ویرانه های سفید و سیاه زندگی ام !

گل نرگس !
آیا هرگز..
کوکویی شام یازده سر عائله خواهد شد؟
چه فکر شترانه ی ابلهانه ای !
من هیچ ندارم، آقا !
هیچ...
جز چند دانه سیگار،
همین صفحه و
این قلم دشتی افکار ابلهان...

تکیه بده !
به شانه هایم تکیه بده و گریه کن !
من نیز این چنین خواهم کرد...

حسین پناهی



آخرین حرف این است
زندگی شیرین است
 خود از اینروست اگر می گویم
 پایمردی بکنیم
پیش از آنکه سر ما بر سر دار آرد خصم
ما بکوبیم سر خصم به سنگ
وین تبهکاران را
 بر سر دار بسازیم آونگ
..


پ.ن 1 : "  سکوت کن ! چون اعترافت تمام دوستی هات رو خراب می کنه! "

            و من نیز سکوت می کنم ... سکوتی سنگین تر از فریاد !

پ.ن 2 : خونه دوستم بودم ... لحظاتی بس خوشایند!

پ.ن 3مغزمان خسته شد .. بس است دیگــــــــــــــــــــــــــــر !

پ.ن 4 : مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!

برای تو !

                  در ذهن تو .. دیگر خط بکش روی نامم ...

                                   روی خاطراتم ...

                                   خسته شدی!




پ.ن 4 : تلفن های الو سلام را دیگر هیس میگویم یواشکی در دلم!
           
            بغض می کنم!

پ.ن 5 : دیوانه می شوم.......



نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 20:28 توسط پری| |


Design By : Night Skin